متولد آبان 

خانه
آرشيو

پست الكترونيك


مهرنوش


نویسندگان
مهرنوش
 

آرشیو من
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
امرداد ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
 

temp-designer

 

 

پنجشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٧

خاطرات فراموش نشدنی

 

نه میشه باورت کنم
نه میشه از تو رد بشم
نه میشه خوبه من بشی
نه میشه با تو بد بشم
نه دل دارم که بشکنی
نه جون دارم فدات کنم
نه پایه موندنه منی
نه میتونم رهات کنم
نه میتونه تو خلوتش دلم صدا کنه تورو
نه میتونم بگم بمون..نه میتونم بگم برو
کجا برم که عطره تو نپیچه تو یه لحظه هام
قصمو از کجا بگم که پا نگیری تو صدام
چه جوری از تو بگذرم تویی که معنیه منی
تویی که از منی اگر تیشه به ریشه میزنی
نه ساده ای نه خط خطی
نه دشمنی نه همنفس
نه با تو جایه موندنه
نه مونده راهه پیشو پس
نه میتونه تو خلوتش دلم صدا کنه تورو
نه میتونم بگم بمون..نه میتونم بگم برو
کجا برم که عطره تو نپیچه تو یه لحظه هام
قصمو از کجا بگم که پا نگیری تو صدام
نه میشه باورت کنم
نه میشه از تو رد بشم
نه میشه خوبه من بشی
نه میشه با تو بد بشم
نه دل دارم که بشکنی
نه جون دارم فدات کنم
نه پایه موندنه منی
نه میتونم رهات کنم
نمیشه با تو باشمو اسیره دسته غم نشم
فقط میخوام با خواستنت تا هستم از تو کم نشم


اینقدر پر از حرفم و خاطره که نمیدونم از کجا شروع کنم. ۸ روز از بهترین و لذت بخش ترین ثانیه هامو با ۲۲ نفر از بهترینهای دنیا گذروندم. اینقدر بهم رفتن به قشم با بچه ها خوش گذشته که نمیدونم واقعاْ قصمو باید از کجا شروع کنم. از خنده هاش بگم یا از گریه هاش ،از حرفهاش بگم یا از کارهاش، از ناهاراش یا از شاماش، از خوردن یا نخوردن، از خوابیدن خیلیا و نخوابیدن بعضیا از هر جا ایستادنو ۲ نفر پایه همیشگی دستشویی بودن، از توی کویر گیر کردن ، از حکمت خدا که توی راه ۱ شب موندنو یزد و با تموم زیباییاش دیدن،از آب انبار یا موزه آب یا میدون امیر چخماق یا رستوران سنتی والی یزد، از اسم بازی توی اتوبوس با کل بچه ها و سوختن آدما و تقلب رسوندن به پسرا،از املت توی کرمان توی حسینیه، از صبح زود توی بندر عباس با هوای شرجیش رسیدن، از گذشتن از آبهای نیلگون خلیج فارس با لَندی گِرَفت، از ایستادن روی عرشه و زیبایی دریا رو نگاه کردن، از رسیدن به روستای کاروان و شب  از لَج پسرا که رفتن قشم ما دخترا شام  مرغ درست کردن و خوردن و فیلمبرداری کردن و شعر گفتن و پسرا نیمرو خوردن، از لباس شستن و .... تهاجم فرهنگی وارد کردن به اونجا از طرف ۱۳ دختر دانشجو،از صبح زود بلند شدن و شیک لباس پوشیدن ،از صبح زود رفتن به جزیره هنگام و جزایر زیبای مرجانیو که مثل پای فیل بودن و دیدن و رقص دلفینار و دیدنو کشتی غرق شده پرتقالی ودیدن و کنار ساحل صدف و ستاره و عروس دریایی جمع کردن، از توی قایق که ۱۰ نفر بودیم(من-زی زی-بهار-سمیرا-نصیبه-غفار-مجتبی-جعفر-حمید-مسعود)و بقیه توی قایقای دیگه!!، از کمپوت گیلاس که استاد واسه بهار و سمیرا خرید تا حالشون بهتر بشه و به قول بهار تا آخر عمرم طعمش و توی دهنم حس میکنم، از ناهار پلو ماهی جنوبو توی جزیره هنگام خوردن ، ناهار از یک نفر گرفتن و اولین حرفهای شیرین ،از دادن برنجها به گوسفندا یا گربه ها و سر آخر به آدمای بیچاره اونجا دادن !!!،  از رفتن به ویلای شیلات کنار آبهای خلیج فارس!، رفتن به پاساژای بزرگ و گیج کننده ستاره-پردیس- خلیج و..  اون همه لاین شبیه هم توی قشم که ۱ ساعت اول عِین گیجا مونده بودیم از کجا شروع کنیم به خرید!!،از شب خوابیدن توی ویلا و سوت موبایل بهار و ترسیدن سمیرا و ریسه رفتن همه(آخه فکر کنین ۱۳ تا دختر توی ۱ خونه بزرگ وسط یه جاده منتهی به دریا تنها بمونن این دیگه مرده واسه حرفای ترسناک دزدی و جن و...که من کلاْ از همه نوعش میترسم)،از رفتن فرداش به جنگلای حَرا و دیدن ۱ ماشین که کُلی خانوم معلم رَشتی با کلاس اونجا در حال بزن بکوب بودن و ما همه دورشون کرده بودیم: از حرفای کاوه با من راجع به گرفتن سفارش خرید از خونه،از مسابقه قایق ما با قایق کاوه اینا که چقدر مسخره بازی بود و عشق و حال، از دیدن مرغای ماهیخوار و از دیدن ماهیای پرنده روی آب و ضرب گرفتن ما روی قایق تا با سر و صدا ماهیا بیشتر بپرن روی هوا، از نیومدن سمیرا و بهار روی آب و به قول کاوه پاستوریزه بودن اونها چون حالشون بد میشد،از رفتن به درگاهان واسه خرید که خودمونو کشتیم از خرید کردن اونم۱۰ نفری توی مغازه پتو فروشی شلوغ پلوغ کردنو انداخته شدن به بیرون از مغازه از طرف مغازه دار!!!!!!!!!!!!!!!! (فکر شو بکن اینقد که خندیده بودیمو دست مینداختیمشون مار و از مغازه بیرون کردن)،از خونه عوض کردن و رفتن به خیابون استخر-گلشهر ۳ کنار کوچه دانشگاه آزاد قشم، از خرید دسته جمعی توی بازاز قدیم قشم بعدم دوباره اومدن به پاساژای شیک قشم، از خریدن پاستیل توی مغازه شکلات، از اتفاقایی که بچه ها تعریف میکردن شبا موقع خواب، از آخرین روز و رفتن به درگاهان دوباره و کیف پولم و از توی تنم در آوردن و منو دیدن!!!!!!!،از ناهار پیتزا خوردن توی پیتزا فروشی فسقلی، از سرما خوردن اون ۲ نفر پاستوریزه و تنها بیرون رفتن من و زی زی و کلی خاطره جمع کردن توی شب آخرو به قول زی زی توجه پخش نشدن ،از گل خریدن کاوه و انتخاباش و حساب کردن زی زی، از لباس خریدن با غفار واسه زهره( که آخرشم گشاد در اومد واسش)،از باواریا خریدن و سوتیهای فجیع من و زی زی تو مغازه شکلات فروشی شب قبلی و خندیدن من و زی زی تو تموم راه برگشت از مغازه شکلات به خونه ،از گریه ناگهانی من توی شب آخر واسه تموم شدن سفر و اشکای همه رو در آوردن، از شام آخر و فیلم زی زی ، از صبح زود بلند شدن و خداحافظی با قشم و دریای نیلگون جنوب ،از سوار شدن روی ناوگان با زی زی- غفار-مسعود-مرضیه- نعیمه- سمیرا- سعیده - کاوه-اسفندیار- حاجی- علیرضا و استاد بسیار بسیار خوش سفر جناب آقای گرگین، از حدود ۲ -۵/۱ساعت مخ کار گرفتن ما از طرف کاوه و مخ کار گرفتن کاوه از طرف من و زی زی،از دادن ساندویچم به کاوه واسه اینکه خیلی میخورد(هر کی هر چی داشت میداد این بنده خدا میخورد نه که فک کنین چاق بودا نه اتفاقاْ ۱ پسر فوق العاده خوش تیپ و شیرین بود )، از قرار گذاشتن با بچه ها برای رفتن به زیارت ،از رفتن به بازار ماهیها و ناهار خوردن توی رستوران اونجا توی بندر عباس، و خلاصه عازم برگشت شدن به گرگان ،از ام پی تری پلیر کاوه رو گرفتن و گوش دادن به آهنگاش و چند تا سنگ اون طرفترش نشستن و سوالای اون از من !!!!، از موز دادن کاوه به دخترا، از پس دادن پول زی زی از طرف کاوه،از شام لوبیا خوردن و با پتو نشستن دور سفره توی شب سرد کویری و اینور اونور شدن کاوه روی حصیر با هر لقمه خوردن و خندیدن دسته جمعی به اون،دنبال خار پشت کردن پسرا، از صبحانه خوردن توی  یک پارک اردکان توی آخرین روز و الا کلنگ  و تاب بازی و سر سره بازی توی پارک اردکان  با همه بچه ها،از روز آخر موقع برگشت و گریه های ما و همه بچه ها توی گردنه خوش ییلاق و بالاخره از فیلمبرداری لحظه های واپسین سفر از طرف نعیمه که با تک تک بچه ها صحبت کرد از صحبتای دکتر سوداگر که واقعاً به حق خیلی زحمت کشیدن و به قول ایشون که توی تموم دوره های که بچه هارو برده بودم قشم هیچوقت به این اندازه بهم خوش نگذشته بود چون بچه ها فوق العاده خوب و با هم مَچ بودن،از رسوندن دخترا به خوابگاه و یک تراژدی فوق العاده غم انگیز دَم در خوابگاه، بعدم فقط من و زی زی توی اتوبوس بودیم از میون تموم دخترا و رفتیم پسرا رو به خوابگاهشون رسوندیم،توی راه خوابگاه کاوه کلی باهامون حرف زد وگفت که حتماً به اون بگیم واسه رفتن به زیارت، پیاده شدن من و زی زی دم در پردیس تا پسرا رو برسونن خوابگاه، خداحافظی آخر ما با پسرا و دست تکون دادنها، صدا ضبط کردن من و زی زی همونجا روی صندلیای پردیس در حالی که ماه بالای سرمون بود و صدای اذان مغرب می اومد،بعدم سر منابع موقع پیاده شدن از اتوبوس فقط من و       زی زی و غفار بودیم که وقتی اومدم پایین روی پله آخر اتوبوس پام پیچ خورد والان که ۱۱ روز از اون موقع میگذره هنوز پام ورم داره واز ترس گچ گرفتن دکترم نرفتم.

الان که دارم اینارو مینویسم آهنگ بالای احسان و گذاشتم آخه توی روز آخر با این آهنگ همه گریه میکردن و بغض داره خفم میکنه چون دیگه این لحظه ها هیچ وقته هیچوقت بر نمیگرده

خدایا چه قدر خوش گذشت انگاری یه رویا بود که گذشته.انگاری که ۸ روز از زندگیم و توی یه دنیای دیگه زندگی میکردم.انگاری یه خواب بود که بعد از  ۸ روز یه نفر منو از خواب خوشی که داشتم میدیدم بیدار کرد.فکر نمیکردم دل کندن از ۲۲ آدم غریبه اینقدر برام زجر آور باشه . با تموم وجودم تک تکشونو دوست دارم و براشون همیشه هر جایی که روی این کره خاکی هستن آرزوی خوشبختی و سلامتی و موفقیتهای بیشتر و بیشتر میکنم.دلم برا همشون خیلی تنگ میشه حتی  همین الان با اینکه همین امروز دیدمشون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 اسامی:خودم- بهار- زی زی- سمیرا- نعیمه- مرضیه- سعیده-حکیمه-صغرا-سمیرا-مژگان-مریم- نصیبه-حمید-مجتبی-جعفر- کاوه- عظیم( ۲ تای قبلی از بچه های ارشدن)حاجی-غفار-اسفندیار-علیرضا-

اساتید:دکتر سوداگر و گرگین-

همراهان و راننده ها: آقا سید-آقا بای- آقا جواد

پ.ن

این روزا داریم کارای پروژمون و انجام میدیم

دیروز بعد ۱ هفته که پام بهتر شد رفتم دانشگاه که صبح کاوه رو دیدم و از سمت سرویسا تا دانشکده با هم همقدم شدیم .و دیروزشم با علیرضا و مسعود تا در کلاس معارف ۲ رفتم چون پام درد میکرد آروم توی بارون میرفتم و اونام واسه همدردی با من آروم می اومدن

امروزم از صبح آزمایشگاه و ونیرو بودیم.

مهرنوش

پيام هاي ديگران ()




شنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٧

بهارستان

 

 با امدن بهار  :


         گهواره تکرار را ترک خواهم گفت


و بهار آمد بی هیچ چشم داشتی دوباره اومد مثل هر سال  که میادو میره .خوش به حال بهار که اینقد دلش بزرگه که با اینکه اینهمه برکت و مهر و لطف داره اما از هیچکی هیچ انتظاری نداره. کا شکی آدمام  یکم از بهار یاد میگرفتن اما هیچوقت اینجور نمیشه!!!!!!!
بیچاره عمو نوروز که ۳۶۵ روز منتظر میمونه  تا بهار خانومشو ببینه! به بهار خانوم حسودیم میشه. آخه عمو نوروز خیلی دوسش داره که این همه مدت و واسش صبر میکنه  تا اینکه بهار خانوم و نَه واسه همیشه نَه واسه چند سال نَه واسه چند ماه نَه چند روز نَه چند ساعت یا دقیقه بلکه فقط واسه ۱ ثانیه میبینش و میره حالا فکرش و بکن چه قدر عمو نوروز  بهار خانومو دوس داره که داره هزاران ساله واسه ۱ لحظه ۳۶۵ روز و هر سال تحمل میکنه!!!!!
 اومدم اینجا که با هم دعا های خوب واسه امسال کنیم.حالا هر کی هر دعایی داره فرق نمیکنه .امیدوارم که اگه به نظر خدا صلاحه ایشالله که همه دعاها بر آورده بشه. آمین!!!
تو مغزم یه چیزایی وول میخوره که میخوام بنویسم اما گذاشتم این اول سالی  اونا رو ننویسم تو این پست.میزارم واسه پست بعدی.
پ.ن:
۱ -درست امروز صبح یه شُک دیگه به من و بهار وارد شد راجع به دوست مشترک من و زی زی 
۲-کار پروژمونو از قبل عید شروع کردیم و امیدوارم به یه پایان خوبی هم برسیم

 

مهرنوش

پيام هاي ديگران ()




شنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٦

بعد از امتحان

 

خلاصه بعد مدتها اومدیم اینجا.اینکه این چند مدت چه بر من گذشت و چه بر سرمان آمد و چه ها دیدیم و شنیدیم به کنار!!!مهمترین مسئله امتحان فوق بود که بیشترین دلیل غیبتمم تو این چند ماه به خاطر همین امتحان لعنتی بود که آخرشم گند زده شد به همه چی؟؟؟(هر چند گاهگداری ۲-۳ دقیقه می اومدم و دوستان لطف داشتنو برام نظر میدادنو دعا میکردن اما راستش وقت جواب دادن نداشتم ازهمینجا از همه معذرت میخوام.)آخه من نمیدونم بین این همه شرکت کننده که هزار تا شاگرد اول و دومو نمیدونم هزار تا سهمیه و هزار کوفت و زهر مار دیگه داره چطور امکان داره من بخوام قبولشم؛ که نه تو این ۴ سال شاگرد اول بودم ونه سهمیه دار! فکر کن میونه این همه خر زنی که از اول ترم تا آخر ترم درس میخوندن منی که فقط شب امتحان درس میخوندم یا دروغ نگم اتو ۱۰ روز فورجه ها درس میخوندم میخوام قبولشم!! هرچند که آخر هر ترم نمره ها که رو بورد زده میشد آنچنان تفاوتی هم با اونایی که یه ترم خر زدن نمره هام نمیکرد فوقش ۲-۳ نمره تازه اگه گاهاْ نمره تاپ کلاس نمیشدم.خلاصه با همه این تفاصیل بابا قبول نٍ می شم.آخه فقط ۸۰ تا با شبانه ۱۰۰ تا میخوان تو کل کشور!!!!!!!برعکس رشته های دیگه که کم کم ۲۰۰-۳۰۰ تا میگیرن.میدونی زجر آورترین لحظه هاش کی بود دقیقاْ ۲ هفته مونده به کنکور یعنی درست بعد از تموم شدن امتحانای ترم که ۲ هفته فرصت داشتیم این ۲ هفته ۲ سال طول کشید حتماْ تموم اونایی که امتحان فوق دادن با من موافقن مگه نه!!!!!!

خوب از امتحان بیام بیرون.این چند مدت که امتحانم تموم شده ۱ سری افکار بیخود و قدیمی اومده تو مغزم که داره همینجور تو مغزم وول میخوره .تقصیر من نبود باور کنید تقصیر من نبود .من با خدا ۱ عهدی بستم اما نمیدونم چرا اینقدر زود هنوز که چیزی معلوم نشده اون عهدو گذاشت میون کار و آوردش جلو حالا چه حکمتیه خودش فقط میدونه.
راستی تا حالا فکر کردی بعد کلی خستگی ۶-۷ ماهه هفته اول کلاسات تو ترم  ۸ در ساعت ۸ صبح ۴ شنبه بلند بشی بری سر کلاس معارف ۲ اونوقت ۱ صحنه فوق العاده لج آور ببینی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!که مجبورشی بعدش کلاستو به ۱ شنبه ۳-۵ تغییر بدی .(اینم یکی دیگه از بدبختیات!!)
این روزا همه تو جنب و جوشه عیدن هوای گرگانم داره کم کم رنگ و بوی بهار و میگیره .بد اون سرما و برف بیسابقه و قطعی گاز و آب و عقب افتادن امتحانا( که حیف نتونستم درست برف بازی کنم به خاطر اینکه درس داشتم )حالا هوا این روزا داره خوب میشه.همه شهر تو تکاپوی عیده.همه تو این مغازه اون مغازه واسه خرید عیدن.حس خوبیه .راستی ۴ شنبه سوریم نزدیکه آخ جون.
قرار بود قبل عید با بچه های دانشگاه ۲ تا مسافرت بریم که هیچ کدوم نشد .اول قرار بود با بچه های کلاس بریم جنوب عملیات که فعلا کنسل شد(راستی قرار بود با بچه های فوق بریم آخ جووووووووووووووووون اما حیف که نرفتیم)بعدم قرار بود بریم شیراز-اصفهان که اونم نشد.خیلی دوست داشتم برم چون تا حالا شیراز نرفتم .و دوست داشتم برم سر مزار حافظ و ۱ فالی بزنم.اونم با برو بچ انجمن چه حالی میداد که بازم نشد.ای بابا هیچی امثال سر جاش نبود.


                 خوشا شیراز و وصف بی مثالش
پ.ن:


۱-اول از عرفانه جونم تشکر واسه اینکه تو این مدت منو فراموش نکردو هی سراغم می اومدو واسم دعا میکرد


۲-دلم هوس چیزای نو کرده نه حرفای قدیمی و کهنه که بیشتر نمک رو زخمام بپاشه


۳-یعنی میشه اون چیزی که تو مغزمه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


۴- به قول زی زی هیچوقت اون چیزی که تومغزته نمیشه پس بهش فکر نکن تا بشه


۵- قابل توجه پسران دم بخت وگاهاْ ترشیده!!!!!کافیه بگین اسماتونو تا منو زی زی و بهار یه بار اسمتونو به زبون بیاریم یا بگیم اونوقت که ۲ روز نگذشته دستتون تو دست یه خانوم خوشگل و گاهاْ شایدم زشت گذاشته میشه!!!!!! باور کنید راست میگم اصلاْ انگار ما ۳ تا دستمون سبکه البته فقط واسه پسرا!آخه تا اسم یکیو میاریم فرداش با یکی پیداش میشه!!!!!!!!


۶- دلم واسه بچه ها خیلی تنگ شده مخصوصاْ نصیبه-حمید-فاطمه آخه اونا فوق شرکت نکردن و ترم قبل تموم کردن.دلم واسه همشون تنگ شده

۷-راستی ۱ نکته من نمیدونم با شکل جدید پرشین بلاگ چطور باید حرفای دوستامو تایید کنم ۱ بنده خدایی به من بگه لطفاْ.


خوب واسه امشب بسه .میدونم چرتو پرت زیاد گفتم و شاید خیلیاشم هیچکی نفهمه اما نوشتمشون تا خودم یادم بمونه .

مهرنوش

پيام هاي ديگران ()




یکشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٦

 

 

انا عبد ذلیل ضعیف مستجیرا

 دارم دیوونه میشم.........................

آخه چرااااااااااااااااااااا؟
چرا دوباره؟
چرا حالا؟
حالا که دارم همه چیو فراموش میکنم؟

مهرنوش

پيام هاي ديگران ()




چهارشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٦

راه سياه..

 

**میگن میون بدو بدتر باید بدو انتخاب کرد ٬ منم میون سیاهو سیاهتر سیاهو انتخاب میکنم . میون این همه راه دغل و دروغ و بیرحمی و دودره بازیو سرهمو شیره مالیدن٬ فکر کنم این راه سیاه بهترین راهه!! این روزا فکر میکنم توی یه جاده سیاه دارم راه میرم. توی جاده ای که اگه اینجا راه نرم نمیدونم دیگه کجا باید برم ٬چون اگه پامو یه قدم اونورتر بزارم تو قیر گیر میکنم. یعنی مجبورم این راهو برم حالا به هر بدبختی و جون کندنی شده فقط باید برم. نمیدونمم آخرش به یه سفیدی میرسم یانه٬ یعنی آخره این را ه سفیدی هستا٬ اما نمیدونم من بهش میرسم یا نه!!

** دوست دارم به زندگیم سفید نگاه کنم اما اگه بخوام سفید همه چیزو ببینم٬ مجبورم با روحم زندگی کنم یعنی نه اینکه نشه با روحت زندگی کردا  ٬ نه٬اما اونوقت یکم همه کارهات٬ رفتارهات ٬فکرهات ٬عجیب غریب میشه اونوقت همه فکر میکنن تو دیوونه ای!  پس تو مجبوری یا دیونه باشی یا ترجیح بدی تو را سیاه قدم بزاری چون اگه بی توجه به همه چیز راهه روحتو بری و سفید زندگی کنی میشی ورونیکا!!!!

**چقدر خوب میشد همه آدما با روحشون زندگی میکردن. یه لحظه فقط تصور کن ٬بَه بَه !چی میشد  توی زندگی دیگه نه غمی بود ٬نه بدخلقی و نه دعوایی اونوقت همه اینقدر از دل هم خبر داشتن که فقط سراغ اونی میرفتن که عینه خودشونه و عینه خودشون فکر میکنه و عینه خودشون دوسشون داره . گاهی که فکر میکنم توی اتفاقات روزمره که میافته٬ نمیتونم جواب خیلی چیزارو پیدا کنم اونوقت مطمئنم یه چیزی مثل ارتباط روحی باعث اون اتفاقا شده. وقتی بعضی از آدمارو میبینم یه مدتی فکر میکردن که با هم این جور ارتباطارو دارن٬ اما بعده مدتی اینقدر گرفتار همون جاده های قیری میشن که همه اون ارتباطای قشنگو فراموش میکنن دلم نمیخواد من مثل اونا باشم .  البته شاید توی این دنیایه قیریه ما ذیگه این ارتباط روحی هیچوقت  واسه کسی پیش نیاد و به قول سیاوش بشه مثل خواب پشت پنجره!!

 اگه یه روز خدا خواست و با یکی واسه همیشه بودم ٬ دلم نمیخواد فقط تا جیک جیکه مستونمونه با روح هم زندگی کنیم٬ دلم میخواد تا آخر زمستونش با روحمون زندگی کنیم البته اگه خدا بخواد چون به این نتیجه رسیدم هیچ چیزو به زور از خدا نخوام یعنی نه که نده ها نه٬ اتفاقاْ میده خوبشم اون چیزی که بخوای میده اما بعدش ۱۰۰ هزار بار ازش میخوای کاش نمیداد!!!!!!!

**این روزا از عادتهای همیشگی و تکرار خسته شدم . به قول شریعتی تکرار ملال آوره اما فقط تکرار عشق و زیباییه که ملال آور و خسته کننده نیست ! حتی من از تکرار زیباییها هم خسته شدم از اینکه هر روز تقریبا فقط یه جاده ناهارخوران و ویا آخرش جاده زیارت رو میریم و اون همه جنگلو ببینیم خسته شدم .ناشکری نمیکنما٬  نه٬ اصلاْ. بعضی وقتا فکر میکنم گرگان همه چیزش خوبه کوه وجنگل که داره اگه دریا هم داشت عالی میشد یعنی با این حساب یا باید گرگانو یکم اونورتر بکشیم یا زمینو یکم بچرخونیم تا خواسته من انجام بشه. آخه من عاشق غروب دریام و فکر کنم هیچوقت تکرارش واسم خسته کننده نباشه .الان همتون دارین میگین عجب دختر خودخواهیه اما نه به خدا اگه شما هم از یه سری تکرارها خسته بشین یکم تنوع میخواین مگه نه؟ واسه همین مجبور شدم واسه تنوع هم شده میونه همه عادتها خرق عادت کنم و اون  راه  سیاه و انتخاب کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پ.ن

۱- از اینکه دوباره به خونم برگشتم خوشحالم آخه گمش کرده بودم آخه این پرشین بلاگ یه جورایی گم شده بود.

۲-چند روزییه از هوای گرم تابستون خیلی خبری نیست حتی آسمونم از تکراره آفتابی بودن خسته شده و چند باری باریده تو ی این چند روز.

۳- دو روزی دریا بودم اما خیلی خوش نگذشت.

۴-دیروز رفتم دانشگاه با زی زی هوای دوباره دانشگاه هم حالمو خوب میکنه هم بد آخه آخرین ساله!!!!!!!!!!!!! واقعاْ باورم نیشه چه زوده زود تموم شد حیف که نمیشه نگهش داری.

۵- دلم میخواد از گرگان واسه یه مدتی برم تا هر روز که میام بیرون از خونه یه سری مسیرها منو یاده بعضی خاطرات تلخ و شیرین نندازه چون اعصابمو بهم میریزه.

۶- به تیکه آخر ستاره هام توجه کنید:نگاه کنید چه قدر همه چیز تکراریه که واسه فراره از تکراری بودن مجبور شدم را سیاهو انتخاب کنم......

۷- این مطلبا اگه خوب نبود ببخشید چون خیلی وقته میخواستم بنویسمشون اما خونمو گم کرده بودم ٬واسه همین همه حرفامو یادم نیست دستو پا شکسته نوشتم.

۸- تشکر مخصوص از هیرودیا جونم که بهم خونمونشون داد.

۹- راستی به همه قبلیا یکم نا امیدی رو هم اضافه کنید این ناامیدی مربوط به اون راهه سیاهه که آخرش سفید بود دارم به این نا امیدی میرسم که اگه نتونم به اون سفیدی برسم چه بد میشه وسط راه گیر میکنم!!!!!

          آسمان بار امانت نتوانست کشید       قرعه کار به نام من دیوانه زدند

مهرنوش

پيام هاي ديگران ()




سه‌شنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٦

نوستالوژی

 

اَه..خسته شدم از این همه مثبت بودن و مثبت فکر کردن .آخه چرا چرا همه چیزو مجبورم مثبت ببینم و خودمو مثبت نشون بدم.حالا نه اینکه مثبت نباشما ، نه، منظورم اینه که مجبورم اینهمه مرزی که هیچوقت نمیتونم بشکنمو،همیشه همرام باید داشته باشم.چرا نمیتونم اونجوری که دلم میخواد راحت،آزاد، بی اینکه فکر اینو بکنم که ،نه اینکه اگه الان اینکارو بکنم یکی بد برداشت کنه، نه که الان با اونی که سر امتحان دیروز ۲ ساعت داشتیم تقلب میکردیم  و کلی کلنجار رفتیم باهم و هوای همو داشتیم ،امروز بهش سلام کنم به  منظور بگیره ،آخه به قول مامان هرچی تو خوب باشی دیگران اینقدر بد هستن که بد برداشت کنن!!!!!!یا اینکه اگه بخوام به یکی بگم نه نمیتونم اینکارو انجام بدم چون خودم کلی مثل خر باید کار کنم و درس بخونم از بابت این موضوع که نه که طرف ازم برنجه هیچوقت نمیگم نه نمیتونم ،آخه یکی نیست بگه آخه دختر احمق تو که باید فردا کلی پروژه تحویل بدی،کلی مثل خر درس بخونی اگه بگی نمیتونی انجام بدی مگه میمیری!!!!!همش زندگیم شده بکنم،نکنم،بد میشه،نمیشه،ناراحت میشه،نمیشه، آخه به تو چه که باید غصه همرو بخوری و کاره همرو انجام بدی هــــــــــــــــــا!!!کشته منو این حس همنوع دوستیت! 

 از اینکه چرا نمیتونم با خیلییا که دوست دارم باهاشون رابطه اجتماعی خوبی داشته باشم ودوسشونم دارم نمیتونم هیچ رابطه ای برقرار کنم لجم درمیاد یعنی میدونی میترسم خیلی چیزا از رابطه اجتماعیش فراتر بره و بقیه یه طور دیگه برداشت کنن .هرچنـــــــــــد دیگه همه با اخلاقای صمیمی و خودمونیم که با همه دارم توی دانشگاه مخصوصـــــاً با بچه های کلاس عادت کردن و منو میشناسن اما بازم احتیاط شرط عقله....... ببین همینجام دارم واسه خودم مرز میزارم .اه بدم میاددددددد

دیگه نمیتونم ،خسته شدم ،آخه چقدر مثبت باشم،چقدر خط قرمز بکشم دورم، چه قدر مرز بزارم،حالا جالبیش اینه که به غیر از اونایی که باهام برخورد کردن این مثبتیو هیچـــکی نمیبینه !!خنده دارترین قسمتش همینجاش بود!!!!!!!!!!!!!!

از اینکه این همه با عقلم جلو میرم خسته شدم آخه بابا این دلم توی این بدن عضویه دیگه ،چه قدر سرکوبش کنم ، چه قدر بگم بهش تو بشین حرف نزن که سابقت خرابه، تا کجا، تا کی، دیگه هرچقدر سرکوبش کنم بالاخره یه روز مثل آتشفشان یه جا منفجر میشه دیگه!

این روزا روزای آخره ترمه ۶ هست.هوا گرمه،۶ ترم مثل برق تموم شد ،مخصوصاً ترم ۵و۶ ،برعکس ۴،۳،۲ .هوا یه جوراییه.نمیدونم اصلاً چمه این روزا.به قول خودم هفته آخر کلاسا وقتی از علوم زراعی داشتیم میرفتیم علوم پایه با بهار و زی زی بودم ،توی گرما داشتیم این همه راهو میرفتیم گفتم:آخه من به چه امیدی این همه راهو برم تا اونجا.یهو انگار یه جُک خیلی خنده دار تعریف کرده باشم ۳ تایی زدیم زیره خنده و بهار گفت :واقعـــــاً به چه امیـــــدی!!

۶ ترم تموم شد ،امسالم مثل هر سال خیلیها از این دانشگاه میرن ولی خیلیاشون فرق دارن چون ما باهاشون خیلی خاطره داشتیم.خیلی از ترم ۸ ها میرن همه اونایی که یه عمر ،ثانیه ثانیه ،همه لحظات ترم ۴،۳،۲  با تمام بی ارتباطی باهاشون کلی بینمون ارتباط بود دارن میــــرن.اونایی که کلی حرف برا هر لحظه دیدنشون،کلی خنده،کلی گریه،کلی کلاس تحلیل حرکات،کلی کلاس تحلیل نگاه ،کلی کلاس رفتار شناسی و....کلی کلاسای دیگه از هر نوعشو که بخوای بعده هر بار دیدنشون ما ۳ تا داشتیم   همشون دارن حالا میرن. یه سریشون فوق،یه سریشون آش خوری، یه سریشون هم حتماً خونه بخت با جیب خالی!!!!!!!!یکی شرق، یکی غرب ،یکی شمال ، یکی جنوب. دلم واقعاً گرفته آخه چطوری این همه خاطره تا چند روز دیگه تموم میشه و روشو غبار خاکستری میگیره.دیگه ما میمونیم و دانشگاهی که توی شهر خودمونه و با این همــــــــــــــه خاطره ! همه میرن شایده دیگه هیچوقت توی زندگیشون به این شهر بر نگردن ، اصلاً شایدم خودشون هیچوقت از این همه خاطره پشت پرده که وجود داشته خبر نداشته باشن اما ،اما واسه ما تک تکه روزاش یه دنیا خاطره بود ....بلوز آبیه ، نخود، قد بلنده، مداد پاک کن ، پوره و.......... ایــــــــــــــــــــــــــــــن همه آدمو با ایـــــــــــــــــــــــن همه خاطــــــــــــــــــــره مگه میشه راحت فراموش کرد ،اصلاً مگه میشه فراموش کرد؟؟؟؟؟؟؟؟

فقط ۲،۱ ترم مونده که اینم مثل برق میگذره همه میرن و فقط ما میمونیم و این همه حرف و این همه خاطره و دانشگاهی که با هر بار گذشتن از کنارش تموم این خاطرات مثل یه فیلم سینمایی جلو چشمون میاد.

این قانونه طبیعته همه چیز میادو میگذره و رنگ خاطره میگیره! قانونی به نام نوستالــــوژی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پ.ن

۱- بعد چند وقت که دلم واسه  اینجا خیلـــــــــی تنگ شده بود اومدم .چند بار تو این مدت اومدم بنویسم اما وقت نکردم .

۲- دیروز تقریباً امتحانام تموم شد ،فقط یکی شنبه دیگه مونده.راستی فاینال زبان رو هم دادم با نمره خوبم قبول شدم!!!!!!

۳- دیشب تولد سحر بود بادوستایی که تازه چند هفته پیش باهاشون آشنا شده بودم .بچه های خیلی خوبین.دیشب خیلی خوش گذشت مخصوصاً بعده ۵/۱ هفته امتحانای سخت و پشته هم ومخصوصاً بعده اینکه فاینالم رو هم داده بودم با خیال راحت رفتم اونجا.

۴- راستیَتِش دلم خیلی خیلــــــــــــــــــــــی واسه اینجا تنگ شده بود

۵- قول دادم به خودم زودتر بیام اینجا هرچند حرفه خاصی نداشته باشم .فقط چند خطی هم بنویسم خوبه

۶- آخه چقدر این  حبیب تو مدار صفر درجه ماهه!مگه میشه آدم به این همه چیز تمومی!!! سریال مدار صفر درجه عشقمه و سریال راه بی پایان حسّمه.همه دیگه اینو میدونن!

          وقتی عدم چشم تو را                  پیش از ازل می آفرید

         وقتی زمین ناز تـــــو را                  در آسمانـــها میکشید

         وقتی عطش طعم تو را                با اشکهایم می چشید

 من عاشق چشمت شدم     نه عقل بود و نه دلی

     چیزی نمیدانـــم از این            دیـــوانگی وعاقــــلی

  یک آن شد این عاشق شدن     دنیا همان یک لحظه بود

    آن دم که چشمانت مرا       از عمق چشمانم ربود

     وقتی که من عاشق شدم    شیطان به نامم سجده کرد

    آدم زمینــــــی تـــــر شد و    عالــــــم به آدم سجده کرد            

    من بودم و چشــــــمان تو     نــــــــه آتشی و نـــــــه گِلی

    چیزی نمیدانــــم از ایـــــن    دیوانــــــــگی و عاقلـــــــــــی

 

 

 

مهرنوش

پيام هاي ديگران ()




جمعه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦

لبخند نيمه شبی

 

و  توی اون موقع که شب از نیمه گذشته بود ٬ و سکوت هم غوغایی کرده بود٬ بوی بهار نارنج برام لبخندی رو آورد:

اما..اما این لبخند از کجا اومده بود؟ از نم بارونی که با بهار نارنج قاطی شده بود که رو لبام نشسته بود٬ یا از اشک بچه فقیری که از گریه تکراریه هر شبش میخندید!!

 این لبخند از کجا اومده بود؟ لبخند کوچولوی تازه به دنیا اومده ای که با روحه پاکش تازه به این دنیایه ناپاک اومده بود٬ یا لبخند دزدکی که از شمردن پولهاش تو اون موقع شب تو خونه همسایه کناریش لذت میبرد!!

این لبخند از کجا اومده بود؟از لبخند شادیه زنده شدنه بهترینانت توی اون موقع شب بود٬ یا از لبخند وحشتناکه مردی که از ضجّه زنش زیر بادِ کتک به طرز وحشیانه ای لذت میبرد!!

این لبخند از کجا اومده بود؟از شادیه رضایتبخش کوچولویی که تو بغله مامانش شیر میخوره٬ یا از بوسه ای که بهترینه بهترینانت واسه اولین بار بهت هدیه میده !!

یا شایدم از لبخند پیروزی بخش کسی که زیره لب با خودش میگفت: وَه ای بیچاره٬ دیدی بالاخره تو نیمه راه تنها موندی!!

یا از لبخندی که از دیدنه دوست داشتنی ترینانت تویه ماه تو اون نیمه شب بود!!

شاید این لبخند از قلقلکِ التهابِ دلواپسی تو موقعی باشه که انتظار  دیدنه اونیو که میخوای نداری و وقتی میبینیش تو اون لحظه دیگه گوشات نه چیزیو میشنوه نه چشمات غیره اون میبینه و نه قلبت دیگه میزنه!!!!!!! حتی اگه یه چاه بزرگم جلو پات باشه مستقیم توش سقوط آزاد میکنی چون غیره اون چیزیو نمیبینی٬ همه صداهارو مبهم میشنوی٬ تازه از اون مکانم که میگذری ٬حالا هرچی فکر میکنی تو اون لحظه چه آدمایه دیگه ای دورو برت بودنو چه اتفاقایه دیگه ای افتادو نیافتادِ هیچیه هیچی یادت نمیاد ٬ حالا اینه که به نظرم خنده داره و واسَت بعده چند وقت که از اون ماجرا میگذره و بهش فکر میکنی لبخند میاره٬ مگه نه؟؟؟؟ و چقدر لذت بخشه خیلی چیزارو بی اینکه بخوای وسعی کنی ببینیشون تنها حسشون میکنی ٬ چون حتی حس کردنشم برات خوشاینده.

یا شایدم لبخند اولین باره بعد از کوله باری از غم و اندوه باشه.

من که فکر میکنم این لبخند از نگاه اون از اون بالاست که داره از دیدنه دیوونه ای مثل من تو اون موقع شب که این همه فکر تو سرشه از لبخند که چه عرض کنم از خنده غَش میکنه و میگه اِی دیوونه!!!مگه غیره اینه؟؟؟

 اما این بار مطمئنه مطمئنم این لبخند از هر آ ن نا کجا آبادی که اومده بود این بار دروغ نبود چون ماله خوده خودم بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

******************************

 درست ۱ سال پیش همین دوشنبه قبل بود. پارسال خدا خواست یه بار بهم نشون بده اما منه احمق با سر زمین خوردم٬ خوب بگذریم.۱شنبه شبه قبل بود که خدا خدا میکردم فردا که سالگرده اون روزه یه جورایی خواهشاْ وقتی رفتم پ هیچ اتفاق خاصی نیافته یعنی همش و مدام از خدا میخواستم چیزی نشه که منو یاده قدیم بندازه ٬ برعکس زَدو از همون کلّه سحر که رفتم پ همه چیزو توش گند زدن یهو. بهش گفتم خدایا استغفرالله اون بالا فکر کنم یِکَم قات زَدیا !! آخه دقیقاْ برعکس همون چیزی شد که شبه قبلش ازش خواسته بودم. اولش جلو علوم زراعی مجبور شدم هر چی قدرت دارمو توی پاهام جمع کنمو تنهایی مثل برق از اونجا رد شمو به طرف علوم پایه برم . بعدشم که آخر٬  وقتی از وِ نیرو می اومدیم بیرون و قرار شد که ساعت ۵/۴ دوباره برگردیم ٬ بعد همه چیز بدتر از بدتر شدو رفتیم سمته سرویسا. وبدتر از همه دوره فلکه امامزاده بود!!!!!!!! دیگه فاجعه و بدشانسی از این بدترم مگه میشه؟؟؟؟؟ اَه خدا ٬آخه حکمتت چی بود ٬چیو میخواستی ثابت کنی٬ با من کار داشتی یا ....؟؟ اگه میخواستی یاده احمق بازیایِ قدیمم بندازی منو این دیگه یاد انداختن نداره بابا جون ٬ من خودم همه چیزو از حفظمممممممم. توی تمومه راهِ برگشت به خونه مُدام اینو میگفتم من که دیگه هیچی نمیخوام ازت٬ دیگه هیچی هم نمیگم٬ هر کار خودت دوست داری بکن٬ دیگه از این بدترم مگه وجود داره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دیگه از کوهی که رو سرم خراب کردی بدترم هست؟ پس هر طور تو میدونی هر کار خودت میخوای و حکمته همونو انجام بده. اما ..اما آخه چرا درست همون روز ؟ من که ۱ سال این همه اونجا بودم هیچی نشد حالا درست همون روز باید این اتفاقا میافتاد ؟ حالا ببین دیگه تا آخر ه ترم هیچی نمیشه این خط این نشون میبینیم حالا. اصلاْ خدا میخواست اون روز ضد ِحال بزنه. اما من موندم چیو میخواستی بگی که من نفهمیدم؟؟؟؟آخه من که زبونه تورو نمیفهمم٬ تو ماله اون بالایی٬ من ماله این زمینه کثیفم. پس سِنخیتی بین حرفه تو با فهمیدنه من نیست. من که واقعاْ هنگ کردم درست ۱۷/۲/ با این تفاوت که ۱ سال گذشت.

این چه استغناست یارب این چه قادر حکمت است

                                                   کاین همه زخم نهان هست و مجاله آه نیست! 

مهرنوش

پيام هاي ديگران ()




یکشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦

بی هدفی

 

این روزا فکر میکنم دنبال یه هدف میگردم یا یه چیزی که منو سوق بده به دنبال یه هدف اما هرچی میگردم هدفمو پیدا نمیکنم از این موضوع خودمم خیلی حالم گرفته اما چه کنم که میون ۳ راه گیر کردم نمیدونم اینجا بگم یا نه ولی اصلاْ بزار بگم اینجارو ساختم واسه همین دیگه واسه اینکه ناگفته هامو بگم. میدونی میون ادامه تحصیل٬ عشق بی دردسر٬ خوش گذرونی سالم ٬گیر کردم نیدونم چرا نمیتونم ۳ تاشو یه جا٬ با هم بلندشون کنم .احساس میکنم سره یه ۳ راهیم موقعی هست که باید یه طرف بپیچم همه هم دارن اون پشت بوق میزنن برو دیگه اما من خاموش کردمو موندمو درجا میزنم واسه همین احساس میکنم نمیشه هر ۳ تارو داشته باشم چون چطور ممکنه بشه سر ۳ راهی یهو هر ۳ طرف پیچید!!!!!!!!!!!!!!!!

اصلاْ بگذریم امشب چرندیات زیاد نوشتم .یعنی شاید نباید این چیزای خیلی خصوصیو مینوشتم اما حالا که نوشتم ٬پشیمونم نیستم.

این مدت که چیزی ننوشتم ۱۰۰۱ اتفاق افتاده :

سفر ۲۱ ساعته به مشهد با بهار که چقدررررررررررررر خوش گذشت(نصیبه٬حمید٬جِف ٬مجتبی)

عروسی... بدو بدو... عروسی.... شلوغی.... بزن بکوب...مخصوصاْ بچه های شهرمون که دیگه میدونن چه خبر عروسیه ماها.......

اتفاقات تکراری دانشگاه و هر ٬از گاهی هم خوشحال کننده.....

و بازم دیدن آدمایی که خودم ندیدمشون ولی حس کردم....

آقا اگه ما نخوایم سره یه کلاسی بریم که دوست نداریم چیکار باید کنیم ها!!!!! آخه این ۲ ساعت باور نمیکنین من اعصابم به قدری خورد میشه که کل روز ۲شنبمو خراب میکنه اَه.

پ.ن:

۱-واسه بهارم که تولدش ۲۸اُم بود اما من وقت نکردم واسش اون موقع چیزی بنویسم:

گفتی:من بهارم آمده ام تا گلی پیشکشت کنم

گفتم: اما تو همه ی باغ منی باغ من از آنِ تو.

.........................................................................................

               شکست عهد منو گفت هر چه بود گذشت

                                            به گریه گفتمش آری ولی چه زود گذشت

              بهار بودو تو بودی و عشق بودو امید

                                          بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت

..................................

دل من گرفته زاینجا

                             هوس سفر نداری

                                           همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم

مهرنوش

پيام هاي ديگران ()




پنجشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٦

يک روزِ...

 

هوای بی نظیر بهاری...

همان دانشکده تکراری...

سلامها و تبریکات سال نو در ساعت ۸ صبح روز شنبه روز اول ورود به ناامید خونه(دانشگاه)!...

دیدزدنهای بچه گانه پسرک ورودی...

پرفسور(( ب)) با سنّ ناصرالدین شاه قاجار در کلاس که یه ثانیه از زمین میگه و به علت فراموشی یهو از آسمون حرف میزنه....

خاطرات گذشتهء ای کاش نیامده...

نگاههای پوچ و تو خالی...

لبخندهای مُضحک و بی دلیل...

قولها و حرفهای کِذب...

زیباترین مسیر دنیا...

راهروهای یادآور لحظه ها...

مسیر دانشکده تا علوم پایه...

نگاههای دزدکی...

شیطنتهای ۳ نفره...

سوتیهای همیشگی...

هَنگ کردنهای تابلوی ۳نفری و هر از گاهی هم ۴ نفری...

سرویسهای شلوغ و زرد....

دیدن آدمهایی که زنجیر وار به هم ربط دارن و از بختِ بَدِت ٬ باهات کلاس هم دارن و میشَن سوهان روحت...

دیدن آدمهایی که باهات اینبار کلاس ندارن اما اینبار از نوع مَته و صد البته بدتر هستن واسه مغزت... 

حس های همیشه درست زی زی...

کَشفهای بهار و مُهر تاییدهای من...

دودَره بازیهای همیشگی و رفتن به تالار به جای کلاس استاد اعصاب روان فوق حاد استاد ((ک))....

میم مثل مادر.....(به خاطر مرگ رسول ملاقلی پور)

شلوغی...

تَک چراغ روشن که رو مغزت مترو میزنه....

اشکهای همه حتی پسرا!!...

و دوباره خودخواهیهای مردانه و فداکاریهای زنانه...

پیاده روی طولانی مدت با بهار و زی زی...

بوی بهار نارنج که آدمو یاد عاشق شدن میندازه و هوس میکنه...

گرفتن تاکسی توی شلوغی و ترافیک لعنتی...

دوباره پیاده روی اما تنهایی...

صدای آهنگ (( توی این بازی که ساختی من همه هستیم و باختم.........))

دستهای داخل جیب...

ورودی شهرک..

تپه سرسبز روبه رویی...

تک درخت چمنزار تپه بالایی...

کوههای پر برف و آبیهِ کمی دورتر...

کوچه ها و خاطرات دبیرستان...

خاموشی....

کلید در خونه...

پله های ورودی..

اتاق تنهایی...

و دستخطهای دلتنگییییییییی...............................

پ.ن

- فال حافظ ساعت ۱۲ یکشنبه شبهای رادیو پیام با سهیل محمودی

- هوای زیبای بهاری٬ دانشکده ادبیات٬ شعرهای عاشقانه سعدی٬ پول یامُفت بابا که اومدی دانشگاه٬آدم هوس عاشق شدنم میکنه والّله...             (مجری رادیو جوان)

مهرنوش

پيام هاي ديگران ()




جمعه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٦

سکوت

 

چرا گاهی اوقات آدما باید خدای سکوت باشن در حالی که همه چیز علیهشون داره اتفاق میافته و میتونن حرف بزنن اما باید مُهر بزرگ سُکوتو رو لباشون بزنن!!!!!!!!به قول بهار که میگه گاهی دلم میخواد برم داد بزنم ٬همه جا جار بزنم ٬سر راهشون واستمو بگم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ یا یه فَس کتک حسابیشون بزنم ٬تا حالِشون جا بیاد ٬یا بزنم مثلاْ سرشونو بشکنم .و منم همیشه در جوابش میگم نمیشه همیشه کاریو که دوست داری بکنی .نمیشه مرزایی که واسه خودت داریو یهو بشکنی .هر چند با این کارات حرفات میاد بیرونو همه میشنَوَ نِش اما اگه این کارو کنی ٬تو دیگه فرقی با اونا نداری چون اونوقت تو هم میشی یکی مثل اونا .به قول فیلم یک بوس کوچولو همیشه هم سکوت نشونه رضایت نیست .بعضی اوقات تویِ سکوت اونقدر فریاده که از صور اسرافیل هم بلندتره صداش!!!!!!!گاهی سکوت بهترین راه و یا آخرین راهیه که مجبوری انجامش بدی چون نمیخوای ..........اما با همه این حرفا کاشکی میشد بری جلوی بعضی از آدمارو بگیری و .....

اما الان که دارم فکر میکنم میبینم همون آدما لیاقت اینکه جلوشونو بگیری هم ندارن حتی لیاقت یک کلمه حرفو هم ندارن چون بیش از حد پَستن . ولی کاشکی وقتی نمیشه حرفی زد حداقل میشد رو مغزت یه دگمه delete داشتی همه چیز از مغزت بیرون میرفت حتی از تو  recycle bin  هم بیرون میریختیش که دیگه هیچوقت مثل یه زخم کهنه چرک نکنه !!!!

هرچند دیگه چیزی نیست چون حتی یه لحظم دیگه فکر نمیکنم.......

به قول شاملو:

سکوت سرشار از ناگفته هاست.....................اعتراف به شگفتیهای بر زبان نیامده!!

پ.ن:

-چه قدر ضد حاله آدم وقتی واسه رفتن با دوستاش  به بیرون برنامه میریزه یهو همه چیز بهم میخوره

- تصمیمای خوبی گرفتم امیدوارم بتونم تو سال جدید عملیش کنم

-شنبه و یه شروع دوباره

مهرنوش

پيام هاي ديگران ()




 

 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]